هشت اصل در فلسفه اُرُدیسم - Orodism


- اگر پایکوبی و شادی نباشد ، جهان را ارزش زیستن نیست .

2- زندگی بدون آزادی ، شرم آور است .

3- تا چیزی از دست ندهی چیز دیگری بدست نخواهی آورد این یک هنجار همیشگی است .

4- آنانیکه همیشه در آرامش هستند لاابالی ترین آدمهایند .

5- رسیدن به راستی و درستی چندان سخت و پیچیده نیست کافیست کمی به خوی کودکی برگردیم .

6- دشمنی و پادورزی ، به آدم خردمند انگیزه زندگی می دهد .

7- اگر می خواهی بزرگ شوی ، از کردار نیک دیگران فراوان یاد کن .

8- عشق به میهن نشان پاکی روان آدمی ست.


ارد بزرگ ، اندیشمند و متفکر ایرانی ست . بیش از هزار جمله قصار و حکیمانه از او در کتاب سرخ گردآوری شده است . در هشت اصل اردیسم ، شیره و عصاره آن جملات در نظر گرفته شده است . شهدی که می تواند کام هر انسان آزاده ای را شیرین نماید.

سير مدام و در راه بودن در چیست ؟


اين عنوان ممكن است سير ديالكتيك افلاطون را به ياد آورد زيرا افلاطون فلسفه را به معني ترك تعلق به عالم محسوس و سير در طريق عالم غيب و معقول ميداند. به نظر او غرقه بودن در عادات و ماديات زندگي روزمره نه فقط درشان فيلسوف نيست بلكه عين جهل و بيخبري است. نه اينكه افلاطون به عالم محسوس و حيات روزمره بياعتنا باشد بلكه ميگويد در اين عالم محسوس بايد به عنوان ظل و سايه عالم معقول و آغاز راهي به سوي آن عالم نگاه كرد. افلاطون ميگويد كسي فيلسوف ميشود كه از زندان و مغاره عادات رهايي يابد و به تدريج سير كند تا به علم مثل و اعيان برسد. اما غير از اين سير كه در فلسفه افلاطون به روشني بيان شده است سير ديگري هم هست و آن سير نزولي است.
اگر فيلسوف بايد در يك سير صعودي از عالم شهادت بالا رود و در عالم عقل مثل و اعيان اشياء را به چشم عقل (ديالكتيك) ببيند، به آنجا كه رسيد يك سير ديگري آغاز ميشود و آن سير نزولي است؛ يعني فيلسوف بايد از آنجا و از عالم معقول به مدينه باز گردد و صورت عالم معقول را در مدينه برقرار سازد و بر طبق عقل به تدبير امور مدينه بپردازد و ديگران را تعليم بدهد. البته به اين معني فلسفه سير است. اينچنين فلسفهاي با آموختن كتب فلاسفه حاصل نميشود بلكه مستلزم تغيير است؛ يعني فلسفه مقامات دارد و فيلسوف بايد طي مقامات و سير منازل كند.
صدراي شيرازي هم گفته است كه: "الحكمه صيروره الانسان عالماً عقلياً مضاهياً للعالم العيني"، يعني انسان تحول پيدا ميكند و به تدريج عالم عقلي ميشود كه مضاهي عالم عيني است. البته مراد او از عالم عيني، عالم محسوس و دنيا نيست بلكه به نظر او آدمي از عالم حس ميگذرد و مراتب خيال و وهم را طي ميكند تا به عالم عقل ميرسد و عالم عقول عرضي و طولي را طي ميكند، و اي بسا كه از اين مراتب در ميگذرد و به مرحله فناء مطلق و بقاء در حق ميرسد.
در اين سفر، فيلسوف فقط ناظر مراتب نيست بلكه مشاهده او موقوف به اين است كه خود عين عالمي شود كه در آن سفر ميكند؛ يعني اگر در اين سفر به عالم خيال رسد، عين عالم خيال است و چون از مرتبه خيال بگذرد وجود او از اين مرتبه گذشته و عين عالم وهم شده است و اگر از عالم وهم بگذرد و به عالم عقل برسد، وجود او وجود عقلي است.پس در نظر ملاصدرا هم فلسفه سير و سفر است؛ يعني با ماندن در عالم محسوس و جسماني كسي فيلسوف نميشود، بلكه فيلسوف از اين عالم محسوس و از جسمانيت و ماديت قدم بيرون ميگذارد و چون قدم بيرون نهاد، ديگر آن وجودي كه قبلاً بود نيست بلكه به هر مرحلهاي كه برسد عين آن مرحله ميشود. اينجاست كه فرق عالم فلسفه و فيلسوف هم معلوم ميشود به نحوي كه عالم فلسفه سخنان و كلمات فلسفه را ميداند اما فيلسوف، چنان كه صدرا ميگويد، مراتب موجودات را خود به قدم علم طي ميكند و با آن مراتب آشنا ميشود و به عين اليقين ميرسد.
در دوره جديد فلسفه غربي هم هگل فلسفه را مرحلهاي از تاريخ وجود ميداند. به نظر او روان از مراحل و مراتب مختلف ميگذرد و در پايان راه به صورت عقل متحقق ميشود. اما مقصود از عنوان بالا يعني سير مدام و در راه بودن غير از اين آرائي است كه ذكر كردهايم. يعني تحت اين عنوان نه نظر افلاطون ميگنجد و نه راي صدرا ميآيد و نه سير تاريخي روان در تفكر هگل منظور است بلكه نظر ياسپرس، فيلسوف معاصر آلماني، مقصود است.
هگل گفته بود كه فلسفه ديگر به معني لغوي آن مورد ندارد يعني حب دانايي نيست بلكه عين دانايي است. ياسپرس ميگويد هنوز هم فلسفه همان است كه بوده است؛ فلسفه هنوز هم معني يوناني آن يعني حبّ دانايي را نگاه داشته و فيلسوف به كسي اطلاق ميشود كه دوستدار دانايي باشد. ياسپرس با هر نوع فلسفه جزمي مخالف است. او نميپذيرد كه كساني به حقيقت واصل شده باشند و حقايق فلسفي بر آنها معلوم شده باشد بلكه فيلسوف را به كودكي شبيه ميداند كه مدام پرسش ميكند. در نظر ياسپرس پرسشِ از پاسخ مهمتر است بخصوص كه وقتي به پرسش پاسخ داده ميشود، آن پاسخ به نوبه خود به پرسش تبديل ميشود يا پرسشهاي ديگر را موجب ميگردد. اما مقصود از در راه بودن اين است كه بشر تاريخ دارد و انسانيت او در زمان تحقق ميپذيرد. وجود شناختني نيست اما دمهايي در زندگي بشر هست كه جلوههايي از هستي رخ مينمايد و شادي و بهجتي ميآورد كه در آن انسانيت متحقق ميشود. البته مقصود اين نيست كه فلسفه موجب آرامش و اطمينان است. بشر در شكست، به آزمايش هستي ميرسد و فلسفه، آموختن مردن است. فلسفه طلب است اما ما در اين طلب قرين توفيق نيستيم. ما در اين طلب با شكست مواجه ميشويم و توفيق ما در همين شكست است. اگزيستانس هرگز تحقق نمييابد؛ بشر در راه است و مرگ رهزن اوست. فلسفه در اين راه ظاهر ميشود و مظهر آن آثار فلاسفه بزرگ است. در تمام اين آثار يك چيز تكرار ميشود. فلسفه يك قصه است اما از هر زبان كه ميشنوي نامكرر است. به نظر ياسپرس فلسفه همواره بوده است و تا بشر باشد فلسفه هم خواهد بود.

ماخذ: فلسفه چيست؟- دكتر داوري اردكاني – نشر پژوهشگاه علوم انساني

نفهمیدن هستی و فهمیدن نیستی


آموزشدادن فکرکردن خیلی سخت است و شاید اصلا امکانپذیر نباشد. میتوان افراد را شرطی کرد که به فکر کردن عادت کنند اما هر فکر کردنی، فکر کردن نیست یا هر فکر کردنی، فکر فلسفی نیست.

انسانها همواره به امور روزمره فکر میکنند اما این فکر کردن فلسفی نیست. فلسفه هم فکرکردن است اما نه هر فکر کردنی! آیا وظیفه فلسفه رفع مشکلات روزمره بشر است که برخی این انتظار را از فلسفه دارند؟! بهنظر نمیرسد که وظیفه فلسفه رفع مشکلات روزمره بشر باشد؛ فلسفه میخواهد مشکلات را حل کند اما میخواهد مشکلات بنیادین بشر و هستی را حل کند.
فلاسفه بیشتر روی هستی بحث میکنند و کمتر روی نیستی فکر میکنند. فیلسوفان خود را هستیشناس (وجودشناس) میدانند، هر علمی موضوعی دارد که با همدیگر فرق دارد. فیزیکدان هستیشناس نیست اما فیلسوف هستیشناسی میکند اما آیا تا به حال شنیدهاید که کسی بگوید من دارم نیستیشناسی میکنم نیستی هم مسئله مهمی است. اصلا نیستی کجاست؟ نیستی که نیست تا بگوییم کجاست، پس چگونه آنرا میفهمیم؟ چون هستی را نمیفهمیم، میگوییم نیست و یا چون نیستی را میفهمیم، ما هستی را نمیفهمیم که نیستی پیدا میشود و یا خود نیستی را میفهمیم؟!
اگر از عدمفهم هستی بخواهیم به نیستی برسیم، راه نادرست را پیش گرفتهایم، اگر هستی را نفهمیم نیستی را نمیفهمیم. نیستی را باید فهمید. ندانستن فهم نیستی نیست، دانستن نیستی فهم نیستی است و هر دانستنی لایهای از واقعیت است. این مسئله از نظر حکمای اسلامی خیلی اهمیت دارد چون حکمای اسلامی از وجود ذهنی صحبت میکنند. اصطلاح وجود ذهنی که در میان حکمای اسلامی از ابن سینا، شیخ سهروردی و ملاصدرا مطرح است در غرب اصلا مطرح نیست. فلاسفه غربی از ذهن سخن میگویند اما از وجود ذهنی صحبت نمیکنند. فهم نیستی همان چیزی است که حکمای اسلامی از وجود ذهنی صحبت میکنند. یکی از ادله اثبات وجود ذهنی همین است که ما نیستی را میفهمیم. ما میفهمیم که اجتماع نقیضین ممتنع است، یعنی نیست؛ هم نیست و هم اصلا نمیتواند باشد. البته میان نیستی و امتناع فرق وجود دارد. چیزهایی نیستند و چیزهایی ممتنع هستند. ممتنع نیست و یا نمیشود که باشد؛ هرگز نخواهد بود، شدنی نیست اما چیزهایی را میگوییم که نیست اما چهبسا که بعدها بهوجود بیاید. نسل آینده اکنون نیستند اما بعدا میآیند. نیستی که میتواند باشد و نیستی که نمیتواند باشد، با هم فرق دارند.
از سوی دیگر میگویند که علم همیشه به مضاف نیاز دارد یعنی علم همیشه به چیزی تعلق میگیرد. وقتی که میدانیم چیزی نیست یعنی میدانیم چیزی نیست، آن چیز همان نیستی است. نیستی که نیست پس کجاست؟ علم بدون معلوم امکانپذیر نیست. میشود علم داشت و معلوم نداشت؟ حال ما نیستی را میدانیم، نیستی که نیست، پس کجاست؟ همین یکی از ادله وجود ذهنی است. حکما میگویند نیستی در ذهن است. نیستی را میفهمیم چون در خارج وجود ندارد پس در جهان نیستی، نیست؛ پس در ذهن ما هست. اصلا دلیل وجود ذهنی که حکمای اسلامی از آن صحبت میکنند همین است. وجود ذهنی یعنی اینکه در خارج معلوم ندارد ولی در ذهن هست. شریک الباری در خارج وجود ندارد ولی در ذهن ما وجود دارد، در ذهن ما شریکالباری قابل تصور نیست. همچنین اجتماع نقیضین در خارج نیست، نبوده و نخواهد بود اما در ذهن ما هست. پس میان ندانستن هستی که جهل مرکب است و دانستن نیستی فرق وجود دارد.
دانستن نیستی وقتی میسر میشود که هستی را بفهمیم. وقتی که نیستی را بفهمیم، این سؤال مطرح میشود که هستی چگونه پیدا شد؟ هستی با نیستی چه نسبتی دارد؟ اگر نیستی، نیستی است، هستی کجاست؟ آیا هستی از دل نیستی بیرون میآید؟ هرگز! با توجه به این مسئله است که حرف اصلی فلسفه و سؤال مهم آن مطرح میشود که اشیاء به جای اینکه نباشند چرا هستند؟ آیا اشیائی که اکنون هستند میتوانستند نباشند؟ هر چیزی که ما میبینیم روزی نبود و میتوانست اکنون هم نباشد پس چرا هست؟ اگر میتواند نباشد پس چرا هست؟ این سؤال اساسی فلسفه است.
برای هستی و بودن دلیل لازم است. در پاسخ به این سؤال اختلاف بزرگی میان فیلسوفان مسلمان و متکلمان مسلمان وجود دارد. متکلمان مسلمان میگویند که جهت کافی لازم نیست، برای هستی یک اولویت نیاز است. (اولویت یعنی بهتر است باشد اما ضرورت لازم نیست) اما فلاسفه میگویند حتما ضرورت و ایجاب لازم است. لایبنیتس هم که یک فیلسوف غربی است میگوید جهت کافی، جهت کافی یعنی ایجاب. اگر به ایجاب نرسد موجود نمیشود. متکلمان میگویند اولی، اگر به اولویت هم برسد موجود میشود. آیا با اولویت شیء ایجاد میشود؟ وقتی که برای یک واقعه هزار احتمال وجود داشته باشد، 999 احتمال این باشد که وجود داشته باشد و یک احتمال این است که این واقعه وجود نداشته باشد و یا به وقوع نپیوندد، آیا شما حکم بهوجود آن میدهید؟ امروزیها آماری هستند؛ میگویند اکثریت ولی عقل میگوید که نه این احتمال وجود ندارد، چه بسا عرف حکم کند! اگر احتمال صددرصد وجود داشته باشد آن وقت عقل میگوید بله امکان وجود دارد اما تا زمانی که یک احتمال وجود نداشته باشد تضمین عقلی وجود ندارد. ممکن است عمل کنیم چون ما غالبا بر احتمالات کار میکنیم ولی عقل با قطعیت کار دارد.
متکلمان چرا میگویند اولویت کافی است و حتی اگر احتمال پنجاهدرصد وجود داشته باشد شیء موجود میشود؟ چون وقتی میگوییم صد در صد باید ضرورت وجود داشته باشد، میگویند از این نتیجه میشود که خداوند مجبور است و بنابراین به اولویت رأی میدهند. عقل به قطعیت منطقی نیاز دارد، عقل همیشه ضرورت را اساس ایجاد میداند. حکما میگویند: «الشیء ما لم یجد، لم یوجد» برای وجود شیء، اول وجوب(ضرورت) پیدا میشود، اگر یک احتمال خلاف وجود داشته باشد موجود نمیشود. این نزاع مهمی میان فلاسفه و متکلمان است.
فیلسوف همیشه به قطعیات اعتماد میکند و به مظنه اعتماد نمیکند. در زندگی اگر ما گمان کردیم که چیزی درست است به آن اعتماد میکنیم و بهدنبال آن میرویم.پس زندگی روزمره براساس اعتماد به مظنه است، فیلسوف هم در زندگی عادی خود به مظنه اکتفا میکند اما در احکام فلسفی تنها به قطعیت عقل اکتفا میکند. مظنه برای فقیه و علمای دین حجت است، همچنین خبر واحد هم برای آنها حجت است اما برای فیلسوف میزان عقلی و قطعیت ریاضی حجت است

دکتر غلامحسین دینانی

الوهيت در عرفان ساتيا ساي بابا


نويسنده : محمد حسين كياني

عرفان هاي نوظهور اشاره به رونق جريان هاي فكري است كه در چند ده ه گذشته با شكلي متفاوت در دنياي معنوي به راه افتاده است.در بدو فراگيري اين عرفان ها امر بر برخي مشتبه شد كه عرفانهاي نو ظهور، گرايشات معنوي منكر وجود خدا است.حال آن كه در قريب به اكثر عرفان هاي نو ظهور اشاراتي به وجود خداوند رفته است.لكن مسئله بر سر ميزان اعتبار خدا در مصاديق متفاوت اينگونه از عرفانها است.
تجليات خدا در هندوئيسم :

ادامه نوشته

وحدت وجود از ديد مولانا و قونوي


مقدمه

"وحدت وجود" ديدگاهي است كه بدواً از عرفان سرچشمه گرفته است. حتي اگر در قالب نظريه اي فلسفي نيز ارائه شده باشد باز هم منشأ عرفاني آن نبايد فراموش شود. برخي از انديشمندان بحث "وحدت" را هستة اصلي همة اقسام انديشه هاي عرفاني شمرده اند. يعني در عرفان همواره با نوعي وحدت انگاري مواجهيم. عارف كسي است كه درجه اي از شهود وحدت را دارا باشد. يعني عارف كسي است كه تجربة عرفاني وحدت را تجربه كرده و چشيده و در عمل و در طريق وحدت "قدم" زده است. اما تجربة هر عارفي امري كاملاً شخصي است كه تن به بررسيها و كاوشهاي ما ناعارفان نمي دهد چرا كه به ساحت تجربة ايشان راه نداريم. بنابراين، عرفا صرفاً از طريق تعبيرات زباني قادرند كه مكاشفات و تجربيات خويش را به غير عارفان منتقل كنند. پس، بايد بين دو ساحت "تجربه" و "تعبير" تمايز قايل شد. در ساحت تعبير است كه دري از سوي عرفا به سوي ما باز مي شود و بحث نظر و انديشه و "قلم" پيش مي آيد و عرفان نظري رخ مي نمايد.1 بررسي و قضاوت ما دربارة عارفاني چون شيح صدرالدين و مولانا جلال الدين نيز تنها از راه بررسي آثار و تعابير ايشان است.

عرفان نظري و وحدت وجود در بين عرفاي مسلمان:
ادامه نوشته