یادداشت

 

منم، منی که دیگر هیچ چیزی را دوست نمی دارم

به نشان نا رضایتی از امر تغییر پذیر.

نفرت هم نمی ورزم به هیچ چیز

به نشان نارضایتی تمام عیار از امر تغییر ناپذیر.    

 

                               ((برتولت برشت))

 ×××

 هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودال میریزد،  

                                          مرواریدی صید نخواهد کرد.

 

من

پری گوچک غمگینی را

میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد

و دلش را در یک نیلبک چوبین

مینوازد آرام، آرام

پری کوچک غمگینی

که شب از یک بوسه میمیرد

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.

 

                                                  ((فروغ فرخزاد))

یادگاری


گفت : می خوام یه یادگاری بنویسم تا همیشه برات بمونه ...


گفتم : کجا؟


گفت : رو قلبت ...



 گفتم : می تونی؟



 گفت : آره زیاد سخت نیست ...



 گفتم : بنویس تا برای همیشه بمونه ...


یه خنجر برداشت ...



گفتم : این چیه؟


گفت : هیسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس .



ساکت شدم  ...



 گفتم:بنویس دیگه چرا معطلی ؟



خنجر رو برداشت و با قسوت تیز اون نوشت :


دوستت دارم دیوونه !!!


اون رفته خیلی وقته ... کجا ؟ نمی دونم .


اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده ...         



  خدایا عشقم بر گرده

 

ی کسی که مامور دفن من هستی

 

         


ای کسی که مامور دفن من هستی :

 

 به حرف من گوش کن......    


دستم را از تابوت بیرون کن تا همه بفهمند آرزو داشتم و به آن نرسیدم.


چشمهایم را باز بگذار بفهمند که چشم براه بودم و به آن نرسیدم .


قالب یخی به شکل صلیب بر مزارم بگذارید تا با اولین طلوع آب شود و به جای عزیزی که


دوستش دارم بر سر مزارم گریه کند .


 

یار من کجاست؟




 

این زمان یارب مه محمل نشین من کجاست

آرزو بخش دل اندوهگین من کجاست


جانم از غم بر لب آمد، آه از این غم، چون کنم

باعث خوشحالی جان غمین من کجاست

ای صبا یاری نما اشک نیاز من ببین


 
رنجه شو بنگر که یار نازنین من کجاست

دور از آن آشوب جان و دل ، دگر صبرم نماند

آفت صبر و دل و آشوب دین من کجاست


محنت و اندوه هجران کشت چون وحشی مرا

مایه‌ی عیش دل اندوهگین من کجاست



                                                     وحشی بافقی

کسی را که خیلی دوست داری.....

 




کسی را که خیلی دوست داری، زود از دست می دهی پیش از آنکه خوب نگاهش کنی.


پیش از آنکه تمام حرفهایت را به او بگویی ،


پیش از آنکه همه لبخندهایت را به او نشان بدهی مثل پروانه ای زیبا،بال میگیرد و دور می شود ،


 فکر می کردی میتوانی تا آخرین روزی که زمین به دور خود می چرخد

و خورشید از پشت کو ه ها سرک می کشد در کنارش باشی...

یا انیس من لا انیس له


یا انیس من لا انیس له
هر کس یکی رو الگو قرار میده تا بهتر و سریعتر بتونه به رشد و کمال برسه ....
بعضی ها ورزشکارها رو ... بعضی ها شاعرها رو ... بعضی ها بازیگر ها رو ... بعضی ها انسانهای بزرگ و حکیم رو ... ولی من علاوه بر اینها گاهی دلم می خواد مستقیما خود خدا رو الگو قرار بدم ...
مثلا مثل خدا که سریع الرضا است و زود می بخشه و رحم می کنه ... دل رحم باشم و اگر یکی خیلی هم بهم ظلم کرده باشه ولی به محض اینکه ازم تقاضای بخشش کرد ببخشمش یا حتی بالاتر از اون نخواسته ببخشمش ... مثل خدا که کریم و بخشندست کریم و بخشنده باشم ... مثل خدا که همه رو دوست داره و هیچ وقت آدم رو تنها نمیذاره همه رو دوست داشته باشم و بی وفایی نکنم ...
همه ی صفات خوب در خداوند جمع شده و هیج رذیلتی در وجود او نیست او پاکه و من دوست دارم برای خدای سبحانم پاک و طاهر بشم .. دوست دارم مثل او که تمام هستی اش رو برای من آفریده تمام زندگیم رو به پاش بذارم ...یعی در طول زندگی طوری زندگی کنم که او می پسنده ...
 دوست دارم با او معاشقه کنم که او بهترین و برترین معشوق هستیه ....
خدایا عاشقی رو تو به من بیاموز ... من در عشق بازی تو رو الگو قرار میدم ...
یا معشوق ...

و حرفهایی هست برای نگفتن


و حرفهایی هست برای نگفتن!

در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود.

و کلمه، بی زبانی که بخواندش، و بی اندیشه ای که بداندش، چگونه می تواند بود؟

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود،

و با نبودن، چگونه می توان بودن؟

و خدا بود و، با او، عدم،

و عدم گوش نداشت،

حرفهایی هست برای گفتن،

که اگر گوشی نبود، نمی گوییم،

و حرفهایی هست برای نگفتن،

حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند.

حرفهایی شگفت، زیبا و اهورایی همین هایند،

و سرمایه ماورایی هرکسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد،

حرفهای بیتاب و طاقت فرسا،

که همچون زبانه های بیقرار آتشند،

و کلماتش، هریک، انفجاری را به بند کشیده اند،

کلماتی که پاره های بودن آدمی اند...

اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند،

اگر یافتند، یافته می شوند...

و ...

کلماتی که پاره های بودن آدمی اند...اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند،

اگر یافتند، یافته می شوند...

در صمیم وجدان او، آرام می گیرند.

و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند،

واگراوراگم کردند، روح راازدورن به آتش می کشندو، دمادم، حریق های دهشتناک عذاب

برمی افروزند.

و خدا، برای نگفتن حرفهای بسیار داشت،

که در بیکرانگی دلش موج می زد و بیقرارش می کرد.


و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟

هرکسی گمشده ای دارد،

و خدا گمشده ای داشت.

هرکسی دوتاست و خدا یکی بود.

هرکسی، به اندازه ای که احساسش می کنند، هست.

هرکسی را نه بدانگونه که هست، احساس می کنند.

بدانگونه که احساسش می کنند، هست.

انسان یک لفظ است،

که بر زبان آشنا می گذرد،

و بودن خویش را از زبان دوست، می شنود..

هرکسی کلمه ای است:

که از عقیم ماندن می هراسد،

و در خفقان جنین، خون می خورد،

و کلمه مسیح است،

و در آغاز، هیچ نبود،

کلمه بود،

و آن کلمه، خدا بود.


دکتر علی شریعتی

خدایا

 

کودک نجوا کرد : خدایا با من صحبت کن و یک چکاوک در چمنزار آواز خواند ولی کودک نشید.

 پس کودک فریاد زد‌: خدایا با من صحبت کن! و آذرخش در آسمان غرید ولی کودک متوجه نشد.

کودک فریاد زد: خدایا یک معجزه به مننشان بده و یک زندگی متلولد شد ولی کودک نفهمید.

کودک در ناامیدی گریه کرد و گفت: خدایا مرا لمس کن و بگذار تو را بشناسم، پس خدا نزد کودک آمد و او را لمس کرد ولی کودک بالهای پروانه را شکست و در حالی که خدا درک نکرده بود از آن جا دور شد.

عجب صبری خدا دارد



عجب صبری خدا دارداگر من جای او بودم ، همان یک لحظه اول ، که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ، جهان را با همه زیبائی و زشتی به روی یکدگر ویرانه میکردم

عجب صبری خدا دارداگر من جای او بودم ، که میدیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامه رنگین ، زمین و آسمان را ، واژگون مستانه می کردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم . برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ، هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ، آواره و دیوانه میکردم

عجب صبری خدا دارداگر من جای او بودم ، که در همسایه صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ، نخستین نعره مستانه را خاموش آندم ، بر لب پیمانه می کردم

عجب صبری خدا دارداگر من جای او بودم ، نه طاعت میپذیرفتم ، نه گوش از بهر استغفار این بیداد گرها تیز کرده ، پاره پاره از کف زاهد نمایان ، تسبیح صد دانه میکردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم ، بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ، سراپای وجود بی وفا معشوق را ، پروانه میکردم
که می دیدم مشوش عارف و آهی ز برق فتنه این علم عالم سوز دم کش، بجز اندیشه عشق و وفا معدوم هر فکری در این دریای پر افسانه می کردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم ، به عرش کبریائی ، با همه صبر خدائی ، تا که میدیدم عزیز نا بجائی ناز ، برگی ناروا گردیده خواهی می فروشد
گردش این چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم

عجب صبری خدا دارد
چرا من جای او باشم
همین بهتر که او خود جای خود بنشیند و تاب تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد
وگرنه من به جای او چه بودم
یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه می کردم

عجب صبری خدا دارد
عجب صبری خدا دارد